الهام بانو

دخترِ زمستان

الهام بانو

دخترِ زمستان

WWW.ElhamBanoo.Com

آخرین مطالب

بسم الله النور

تصمیم گرفته ام کم کم و به تدریج غذاهای سرخ کردنی را از برنامه غذایی ام حذف کنم. مطمئنا به یکباره امکان پذیر نیست. امروز برای افطار هوسِ کوکوسبزی کردم. مواد مورد نیاز آن را تهیه کردم و تصمیم گرفتم به جای سرخ کردن، آن را در فر قرار دهم. هرچند که برای سرخ کردن هم از روغن ارده کنجد استفاده میکنم که نقطه حراراتی بالایی دارد ولی باز هم به نظرم فر گزینه بهتر و سالمتری است.

مواد کوکو را مخلوط کردم، قالب ها را چرب کردم و مواد را در آنها ریختم. از قبل فر را 190درجه سانتیگراد گرم کردم. قالب ها را با آلمینیوم پوشاندم و به مدت 40 دقیقه در فر قرار دادم. نتیجه خوبی حاصل شد. بهتر است ضخامت مواد کمتر باشد وگرنه وسط کوکوها خام می ماند. بهترین قالب، قالبهای شش تایی کاپ کیکی است که کوکوها را بصورت لقمه ای میتوان درآورد و برای مهمانی ها جلوه ای زیبا خواهند داشت :)

موادی که من برای پخت این کوکو سبزی به کار بردم، نیم کیلو سبزی کوکو، 9 عدد تخم بلدرچین ( میتوان به جای تخم بلدرچین ، 3 تا تخم مرغ استفاده کرد)، نمک و فلفل سیاه و زردچوبه. من فلفل قرمز و کمی زعتر (مخلوط نوعی آویشن، سماق و کنجد) هم اضافه کردم و مواد را مخلوط کردم. در آخر چهار قاشق غذاخوری آرد سفید و یک قاشق چایخوری بیکینگ پودر روی مواد الک کردم و ورز دادم. 


  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۰۸ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۴
  • الهام بانو

بسم الله النور

دنیای مجازی توقع آدمی را از خودش در مباحث همنوع دوستی و ظلم ستیزی خیلی پایین آورده است.ادعای انسان دوستی و وااسلاماه و دین و مذهبمان میشود، آنگاه وقتی کشتار کودکان بیگناه در یمن و فلسطین و سوریه میبینیم، فکر میکنیم با گذاشتن یک استوری یا عکس در اینستگرام و چند تا نظرسنجی، با نوشتن چند توییت آن هم به زبان فارسی، با فوروارد کردن پیامی به همه لیست تلگراممان، یا با نوشتن همین پست وبلاگی، به وظیفه مسلمانی خود عمل کرده ایم و بار مسئولیت از روی دوشمان برداشته ایم.

مضحک تر وقتی است که این اعلام مواضع را در صفحات پرایوت و شخصی انجام  دهیم و فقط به افرادی که مشابه خودمان هستند و با طرز تفکر خودمان موافق هستند، اجازه دیدن  نوشته ها و تصاویرمان بدهیم. آنوقت چه دردی را دوا میکند وقتی عده ای همفکر دور هم بشینند و فقط جنایات دیگران را محکوم کنند و هیچ کار دیگری انجام ندهند. بیش از این مضحک تر هم وقتی است که بعد از اینکه چند تا عکس و اعلام موضع کردیم و احساس کردیم مسئولیت از دوشمان برداشته شده، روزمره گیهایمان را به نمایش میگذاریم و همان تصاویر و حرف های دورهمی ها و شیرینکاری بچه هایمان و خوراکیهای خوشمزه مان.

انگاری میترسیم از اینکه نکنه دیگران فکر کنند ما به فکر ملتهای مظلوم نیستیم و به صهیونست و استکبار معترض نیستیم. که اگر اعلام موضع نکنیم، نکند مسلمانیمان در نگاه دیگران زیر سوال برود. با استوری و توییت و پست های مختلف، انگشت اتهام را به سمت دیگران میگیریم که چرا بی خیال نشسته اید و ببینید من چقدر خوبم و مسلمان و همنوع دوست هستم که برای خاطرشان در صفحه ی شخصی ام با چند استوری و پست ، مسئولیت خطیر همنوع دوستی ام را بجا آورده ام، حال آنکه شما از خدا بیخبر و عیاش و خوشگذران هستید و به فکر دیگران نیستید. احساس شرمندگی را به دیگران میدهیم و آنوقت خودمان با خیال راحت یک فنجان شیرقهوه و یک قاچ کیک برای عصرانه تدارک میبینم و عکسش را میگذاریم و از طعم بینظیرش مینویسم. انگار نه انگار که همین یک ساعت پیش داد میزدیم مسمانان چه نشسته اید که عده ای از قحطی و گرسنگی مردند!

فقط همین نیست...

از طرف دیگری عده ای به هر دلیلی با اسلام مشکل دارند و هر چیزی که اسلام یا انقلاب اسلامی با آن موافق باشد، بدون تامل خط بطلان روی آن میکشند و با آن دشمنی میکنند. اما حسابی همنوعدوست هستند و خود را مهربان و منطقی نشان میدهند. مثلا اتفاقی در دلِ اروپا می افتد، زودتر از مردم آن شهر، شمع روشن میکنند و در صفحاتشان به زبان انگلیسی همدردی میکنند. اما حاضر نیستند از همین دانش زبان انگلیسی شان برای حمایت از ملتهای مظلوم همچون فلسطین و یمن استفاده کنند و با مسببان این فجایع با زبان خودشان و خطاب به خودشان حرف بزنند و محکومشان کنند و جهانی را بیدار کنند و با پروپاگانداهای غربی مقابله کنند. انگاری هرچی اسم اسلام و مظلوم روی آن بنشیند، برای این افراد غریبه است و از خود نمیدانند. در حین همنوع دوست بودن، بزرگترین نژادپرست عالم هستند.

و من هنوز نتوانستم جواب خیلی از سوالهایم را پیدا کنم. مثلا چرا اگر منِ ایرانیِ مسلمان، خوشحالی ام را برای آمدن عید فطر و عید قربان نشان دهم و این عید را تبریک بگویم، امّل و متحجر به حساب می آیم اما اگر یک ایرانیِ مسلمان دیگری، برای سال نوی میلادی درخت کریسمس در خانه اش علم کند و آداب و رسوم مسیحیان را به جا بیاورد، بافرهنگ و فرهیخنه و باسواد شناخته میشود؟

چرا اگر منِ مسلمانِ ایرانی، از سفره افطارم عکس بگیرم و به اشتراک بگذارم، همه بلافاصله معترض میشوند که کاش به فکر فقرا هم بودید و این خوراکیها را برای آنها میفرستادید. اما چرا وقتی یک ایرانی مسلمان دیگری به تقلید از آمریکاییها، برای جشن شکرگزاری، بوقلمون شکم پر میپزد و بر سر سفره اش میگذارد یا چرا وقتی یک میز پر از غذاهای لذیذ و رنگارنگ برای جشن تولد فرزند دو ساله اش تدارک میبیند، هیچکس به فکر فقرا نیست و همه بهبه و چهچه راه می اندازند؟

چرا اگر کسی برای سالروز میلاد امامان خود خوشحالی کند، یا برای شهادت یکی از امامان عزا بگیرد و یا بخاطر از دست دادنِ بزرگی یا عالمی ناراحت شود، این کارش را بیهوده و عبث میخوانند اما اگر دیگری خوشحالی اش را برای سالروز تولد ملکه انگلیس یا عروسی نوه او را نشان دهد، تحسین میکنند و هنگام مرگ یکی از آدمهای مشهور دنیا افسوس بخورند و ناراحتی شان را نشان دهند، نشانه روشنفکری میدانند؟

و خیلی چراهای دیگر...

از طرفی، آنهایی که خیلی ادعای مسلمانی شان میشود، چرا با اینکه خداوند در قرآن تجسس در زندگی دیگران را حرام اعلام کرده است، به خود اجازه تجسس در اعتقادات و باورهای دیگران میدهند تا آنها را مورد باز خواست قرار دهند؟ چرا وقتی خطایی از کسی میبینند، به جای اینکه برخورد صحیح اسلامی خود را نشان دهند و با رفتار دلنشین، دلِ آنهایی که از اسلام زده شده اند را نرم کنند، متاسفانه زبان به فحش و ناسزا باز میکنند و مسلمانی خود را زیر سوال میبرند و بهانه ای میدهند دست دیگران که به دنبال هر چیزی هستند برای بد نشان دادن اسلام. جامعه اینطور شده که آنها نمیگویند که مشکل از دینداری و مسلمانی آن فرد هتاک است بلکه او را نماینده ی اسلام معرفی میکنند و باید قبول کنیم که مردم زودباوری داریم و با چند جمله سریعا وا میدهند و زده می شوند.

این دو گروه تقدس زدا و متعصبهای افراطی، چنان باورهای مردم را تحت فشار قرار میدهند که اجازه درست اندیشیدن را از دیگران میگیرند. از همنشینی با چنین آدمهایی باید ترسید. مدام که شاهد این رفتار باشیم، برایمان عادی میشود و کم کم خودمان هم یکی از آنها خواهیم شد.  از هدف اصلی که باز بمانیم، شروع میکنیم به در جا زدن و هیچوقت از نردبان ایمان و دینداری بالا نخواهیم رفت.

 

من تصمیمم را خیلی وقت است که گرفته ام. میخواهم از این نربان بالا بروم. اما ترس و دلهره هم همراهم هست. از این میترسم که وقتی به بالای بام رسیدم تعادلم را نتوانم حفظ کنم و از اینور بام یا آنور بام بیافتم. دلم نمیخواهد این پله هایی را که قرار است با سختی و زحمت بالا بروم، در انتها با شک و وسوسه، شبیه کسانی شوم که به بهانه روشنفکری و با فرهنگ نشان دادن خودشان، دست به تقدس زدایی میزنند و به بهانه مهربان بودن خدا و آسان نشان دادن دین، مجوز نافرمانی از دستورات خدا را صادر میکنند و منطقشان این است که «دلت پاک باشه، ظاهر و اعمال و رفتارت مهم نیست» . از طرفی، بیزارم از اینکه شبیه کسانی شوم که خود را علامه دهر و دانای کل میدانند که با سخت کردن دین برای دیگران و تعصب و ریاکاری میخواهند در مسلمانی از خدا و پیغمبر هم پیشی بگیرند.

 

عاقبت به خیری، عجب دعای ارزشمندی است. خدایا عاقبت به خیرمان کن!


پی نوشت: تصویر این پست از طریق موتور جستجوی گوگل با عنوان «عاقبت به خیری» از سایت http://hawzahnews.com دریافت شده است.


  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۰۷ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۲۳
  • الهام بانو

بسم الله النور

 ساختمان روبرویی چهار طبقه است و دو کوچه پایینتر؛ اکثر شبهای جمعه بالای پشت بامشان مهمانی میگیرند. چون واحد ما طبقه پنجم است، به پشت بام آنها اشراف داریم. یک تخت سنتی و چند صندلی چوبی گذاشته اند و سایه بانی و چند تا گل و گیاه سبز که صفای دو چندانی به پشت بام ساختمانشان داده است. پیرمردی را هر روز میبینم به پشت بام می آید و آنجا را تمیز و مرتب میکند، به گلها رسیدگی میکند و چند لحظه ای زیر سایه بان، روی تخت استراحت میکند. شبهای جمعه انگاری بچه ها و نوه هایش را دعوت میکند و بساط کباب زنی شان به راه است. سر و صدای بچه ها که مشغول دویدن و بازی روی پشت بام هستند و خنده و صحبتهای بزرگترهایشان. انگاری که اصلا تسلیم این زندگی مجمتع نشینی و بی حیاط نشده اند و دورهمی هایی که در خانه قبلی شان داشته اند، حفظ کرده اند.دورهمیشان را که میبنیم دوست دارم چشم هایم را ببندم و برای خودم خانه قبلی شان را تصور کنم.

 لابد در خانه قبلی شان یک حیاط بزرگ داشته اند با یک حوض آبی پر از ماهی قرمز. باغچه هایی پر از گل و درخت. درخت گردو، درخت انجیر، خرمالو، انار. شاید شاخه های تاک شان هم روی سایه بان حیاطشان جا خوش کرده و زیر سایه بان یک تخت سنتی بزرگ گذاشته بودند. آنقدر بزرگ که همه دختر و پسر و عروس و داماد و نوه هایشان روی آن جا میشدند. لابد روی تخت یک فرش قرمز قدیمی دستباف پهن کرده بودند و گوشه ای از آن سماور مسی و قوری که روی آن غلغل میکرده. چه مهمانیهایی روی این تخت گرفته اند و چه جشن هایی برگزار کرده اند. لابد کیک فارغ التحصیلی دختر و پسرشان را روی همین تخت چاقو زده اند و ولیمه حاجی شدن و کربلایی شدن را هم. شاید روی همین تخت پسر جوان خانواده برای مادرش از عشقش به دختر همسایه گفته و همین تخت شده جایگاه عروس و سفره عقدش.شاید روی همین تخت خبرِ آمدن نوه جدیدشان را شنیده اند.لابد بچه ها هم کلی جاهای مخفی بلد بودند برای بازی قایم باشک.  شاید روی همین تخت، سالها سفره هفت سینشان را پهن کرده اند و ماه رمضانها، سفره افطار و صدای اذانِ مسجد محل که میپیچیده توی دلِ حیاط خانه. شاید روی همین تخت نماز جماعت هم میخواندند. چقدر دلم میخواهد این تصوراتم را لمس کنم، از نزدیکِ نزدیک. اصلا خودم جزیی از این خانه باشم. دلم میخواهد برای این پیرمرد و پشت بام خانه اش، داستان بنویسم. این پیرمرد بشود یکی از شخصیتهای قصه هایم، مثل گلبانو و دریابانو.

من تجربه طولانی مدت در خانه حیاط دار نداشته ام. فقط تابستانهایی که به ایران می آمدیم، این تجربه را داشتم آن هم نه اینچنین سنتی. خاطره هایی هم در ذهن دارم اما آنقدری نیست که سیراب شده باشم. هرچند عادت نکرده ام به زندگی در خانه حیاط دار و شاید اگر الان چنین پیشنهادی به من شود، قبول نکنم. چون از کودکی همیشه در ساختمانهای بلند زندگی کردم. طبقه نهم، دهم، پانزدهم ... . آدمی زندگی را براساس آنچه که با آن بزرگ شده و عادت کرده برایش راحتتر است و برای من زندگی در ساختمان و ترجیحا طبقات بالاتر راحتتر است. اما نمیتوانم منکر صفای خانه های قدیمی و حیاط دار شوم. 

در شیراز از یکی از این خانه ها بازدید کردیم. تبدیل به موزه شده بود. اما آنقدر با صفا و دوست داشتنی بود که دوست داشتم گوشه ای از آن روی یکی از تخت ها بنشینم و در خیال خودم آدمهایی که در این خانه زندگی میکرده اند، متصور شم. خودشان را، دورهمی هایشان را ، بازی و شیطنت کودکانشان را. یک چیزهایی است که حتی اگر تجربه و عادت به آن نداشته باشی، باز هم اصالت و دلبریِ خودش را حفظ میکند و روح آدمی را نوازش میدهد، حتی تصور کردنش را.


پی نوشت: از پشت بام ساختمان روبرویی به راحتی میشد عکسبرداری کنم. اما اینکار را نکردم. شاید صاحبِ پشت بام راضی نباشد. برای همین عکسی از همان خانه قدیمی در شیراز که به موزه تبدیل شده است، برای این پست انتخاب کردم.

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۷
  • الهام بانو
بسم الله النور


مشغول خواندن قرآن بودم. قرآنم را همراه با ترتیل یکی از قاری ها میخوانم. از قضا، دختر همسایه هم در خانه تنها بود و صدای آهنگ و موسیقی اش بلند شد. هر چه صدای ترتیل قاری را بلندتر میکردم، فایده ای نداشت و صدای موسیقی او قوی تر بود. از این تلاشِ بی ثمرم خنده ام گرفت و توی کشو میز تحریرم، به دنبال هندزفری گشتم. پیدایش کردم و بقیه قرآنم را با کمک آن خواندم و دعای خیر برای مخترع آن کردم.

همسایه روبرویی، خانواده محترم و مهربانی هستند. نسبت به ما، پر جمعیت و پر رفت و آمد هستند اما آداب همسایگی را به خوبی به جا می آورند. گاهی وقتها که مهمانی های بزرگ دارند، بعد از اتمام مهمانی شان، برای همسرم پیام میفرستند و بخاطر مهمانی پرسر و صدایشان عذرخواهی میکنند. هر چند این سر و صداها مزاحمتی برای من ایجاد نمیکند. من از شنیدن سروصدای دورهمی ها خوشحال هم میشوم.

این خانواده دختری دارند که تازه پا به سن جوانی گذاشته است. پر شور و هیجان و همیشه لبخند به لب و پرسرو صدا. گاهی وقتها که در خانه تنهاست، انگاری کل خانه زیر سیطره خود دارد. آهنگ های شاد میگذارد و با آنها میخواند. صدایش را آنقدر بلند میکند که انگاری دستگاه پخش صوت در خانه ما قرار دارد. حتما متوجه این قضیه نشده و من هم تابحال تذکری نداده ام وگرنه با شناختی که از آنها دارم، دفعات بعد مراعات خواهند کرد. 

راستش او را که میبینم دوران نوجوانی ام را بخاطر می آورم. من هم همانقدر با هیجان بودم و دنبال جدیدترین آهنگها و شنیدنشان. امیدوارم خیلی زود دختر همسایه با نوای قرآن هم مانوس شود. همانطور که من هم شدم و آرامشش قابل قیاس با هیچ موسیقی دیگری نیست!

الان که 30 ساله شده ام، همه نوجوانی و جوانی ام را که مرور میکنم، و وقتی نوجوانی و جوانی دوستان و کسانی که میشناسم مرور میکنم، میبینم چقدر زیباست این به دنبال حقیقت بودن. فکر میکنم همه ی انسانهایی که فرصت برای اندیشیدن و تامل داشته اند، دوران نوجوانی و جوانی شان با یک نمودار سینوسی همراه بوده تا بالاخره به آن چیز واقعی که آرامششان را در آن پیدا میکنند برسند. مخصوصا اگر بارش رحمت الهی در این مسیر بر سر جستجوگر حقیقت ببارد، عجب پایان دلنشینی خواهد بود.


  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۳۵
  • الهام بانو

بسم الله النور

یاس

به میدان که میرسم، چهار مسیر پیش رویم است که به خانه برسم.

اگر اردیبهشت باشد، من مسیر چهارم را انتخاب میکنم. راه طولانی تر می شود اما به عطر یاسش می ارزد. کوچه ای پر از عطر یاس.

هنوز وارد کوچه نشده، عطر دلنوازش به مشام میرسد و روح رهگذرها را نوازش می دهد.

اگر خرداد باشد، باز هم همین مسیر را انتخاب میکنم. درخت های توت سفید را ببینم و گاهی توتهای شیرینش را بچینم.

برای این همه زیبایی، چطور میتوان شکرگزار بود طوری که حق مطلب ادا شود؟

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۲۴
  • الهام بانو

بسم الله النور

آسمان و دریا


امروز متوجه شدم یکی از دوستانم، حدود دو ماه پیش پدرش از دنیا رفته است و من همه این مدت بی خبر بودم.

وقتی متوجه شدم، حال خوبی نداشتم. شرمنده شدم. از خودم بدم آمد.

از خودم بدم آمد از اینکه چقدر این مدت خودخواه بودم که فکرم و حواسم درگیر خودم و دوروبری هایم بوده و از کمی دورترم خبر نداشتم.

شاید تسلیت و همدردیِ من دردی را از او دوا نکند، مخصوصا که او دختر قوی و با ایمانی است و حضور خدا را در لحظه لحظه های زندگی اش حس میکند و شاید نیازی به این همدردی و تسلیت ها نداشته باشد،

اما این همدردی کردن با دیگران، حس های لطیف انسانیت را در آدم بیدار میکند و هر کسی به بیدار شدن این حس ها نیازمند است و من هم!

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۱
  • الهام بانو
بسم الله النور
سلام
تا زمانی که حالِ وبلاگم خوب شود و مطالب قبلی بازگردانی شود و یک جای امن برایش پیدا کنم، اینجا مینویسم. 
سخت است فرو خوردن حرفهایی که باید نوشته شود فقط بخاطر اینکه حال وبلاگ آشوب است.
شاید هم از اینجا خوشم آمد و ماندم.
.
.
رمضان مبارک !
  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۲۲
  • الهام بانو

سلام

برای مشاهده ی نوشته ها، تصاویر و دیگر مطالب وبلاگِ من به آدرس www.ElhamBanoo.Com مراجعه فرمایید.

از اینکه وبلاگ مرا برای مطالعه انتخاب نموده اید، متشکرم.

  • ۱۳ اسفند ۹۳ ، ۰۸:۴۸
  • الهام بانو